بابابزرگ....
داستان زندگی پدر بزرگمو که شنیدم خیلی قشنگ و غم انگیز بود
دلم میخواست واسه همتون تعریف کنم
باور کنین همش حقیقته و من چیزی رو از خودم اضافه نکردم
خب دیگه بریم سراغ داستانمون....
یه مرد 23 ساله عاشق یه دختر خیلی خوشکل به اسم زهرا میشه
مرده هر روز به خاطر دیدن دختره صبح قبل از کارش میرفت تو کوچه ای که همون دختره توش زندگی میکرده
بابا بزرگ منتظر میموند تا زهرای خوشکلش بیاد بیرون و نگاش کنه
ولی تا اون میومد بیرن سریع بابا بزرگ قایم میشد که زهرا اونو نبینه...
میترسد زهرا دوسش نداشته باشه...
چند بار یه شاخ گل دستش میگرفت و میخواست که به اون بده ولی هیچوقت نتونست این کارو بکنه...
این قضیه همینجور ادامه داشت تا اینکه بابابزرگ از مامان و باباش خواست که برن خواستگاری زهرا خانوم...
پدر و مادر آقا بزرگ قبول کردن و با همدیگه رفتن خونه ی زهرا...
وقتی بابابزرگ رفت که با زهرا صحبت کنه
زهرا بهش گفت:
هر روز لب پنجره میشستم و منتظر میموندم تا کی بیای و بتونم ببینمت.........
آره زهرا هم عاشق باببزرگ بود...
زهرا جواب مثبت رو به آقاجون میده و زندگی قشنگشونو شروع میکنن...
هرروز بابابزرگ میرفت خونه ی زهرا
زهرا هم لب پنجره منتظر بابابزررگ...
تا میدید که عشقش داره میاد
سرع میدویید تو حیاط و درو باز میکرد
تا آقا ج.ن میومد خونه خودشو پرت میکرد بغل نامزدش...
وقتی میرفتن تو خونه
زهرا میومد رو پای عشقش میشست و کلی قربون صدقه ی هم میرفتن....
یه روز که آقاجون یه گل خوشکل واسه عشقش گرفته بود و میرفت خونه ی اونا دید یه صدای گریه ی شدید داره از کوچشون میاد
دوید و دید صدا از خونه ی زهرا داره میاد
درم باز بود....
رفت تو خونه و دید مامان زهرا نشسته و داره زازار گریه میکنه
هرچی بابابزرگ پرسید چی شده نتونست جواب بده
گریه کنان به بابا بزرگ گفت...
تنورو آماده کرده بودم و زهرا رو صداش کردم تا بیاد
منم رفتم خونه تا خمیرا رو بیارم
برگشتم دیدم زهرا افتاده تو تنور.....
کشوندمش بیرون و با داداشش راهی بیمارستانش کردم...
بابابزرگ تا اینو شنید گل رو انداخت و با ترس رفت بیمارستان...
اونجا دید که داداش زهرا داره گریه میکنه......
آره زهرا دیگه مرده بود.....
بعد از اونم تا هفت سال بابابزرگ ازدواج نکرد و بعد هفت سال به اصرار مامانش با یه دختر دیگه ازدواج کرد
ولی تاعمر داشت هیچوقت نتونست عشقشو فراموش کنه....



